تبلیغات
فائز - کمی بیندیشید
 
فائز
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِر
سه شنبه 31 فروردین 1389 :: نویسنده : مریم خراسانی
کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که
به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای
درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق
دوید...


پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش 
می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...    
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ
نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام 
پولی بگیرم.»    
در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
 اشراف‌زاده پرسید: «پسر شماست؟»
 کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. ا
اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...        

 پسر فارمر فلمینگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و
  همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ 
کاشف پنسیلین مشهور شد...        
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.
می دانید چه چیزی نجاتش داد؟............ پنسیلین
 
 
*یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛
دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود...!
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
•کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر میکرد....


چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد...
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته شده پیدا کرده باشد....

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند."...

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند....
وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت تریبون ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند.
اما داستان اینجا تمام نشد ...!!

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت...
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد...
•اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آنها میرسید...
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد...

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند...
در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد.
 

*مرد چینی که یک مار را از مرگ نجات داده بود ادعا می کند که این حیوان او و خانواده اش را از خطر مرگ بر اثر آتش سوزی رهانیده است. آقای یوفنگ اهل لیانونینگ چین مدعی شده که مار زخمی را که ۲۰ روز از او نگهداری کرده و به سلامت بازگردانده است توانسته خانواده اش را از خطر نجات دهد. این مرد بعد از بهبود مار بی خطر سه بار او را در جنگل نزدیک خانه اش رها کرد اما هر بار متوجه شد که حیوان بار دیگر به خانه اش بازگشته استو به همین خاطر بالاخره او را به عنوان حیوان خانگی اش پذیرفته است. تنها ده روز بعد نیمه های شب بود که آقای فنگ برای اولین بار متوجه شد که این حیوان وارد تختخواب او شده و سعی در بیدار کردنش دارد و همان زمان بود که متوجه شد خانه اش دچار حرق شده و باید هر چه زودتر مادرش را که در اتاق آتش گرفته است نجات دهد. مرد چینی در ادامه گفت : این مار گویی یکی از افراد خانواده است و به نقاط مختلف خانه سرک می کشد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 فروردین 1389 08:59 ب.ظ
عالی بود ممنونم راستی این مطلب رو ازکجا آوردی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :