تبلیغات
فائز - دانه کوچک
 
فائز
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِر
سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : مریم خراسانی
دانه کوچک بود وکسی اورانمی دید.سال های سال گذشته بود واوهنوزهمان دانه کوچک بود دانه دلش می خواست به چشم بیاید امانمی دانست چگونه .گاهی سواربادمی شدوازجلوی چشم ها میگذشت.....
گاهی خودش راروی زمینه روشن برگهامی انداخت وگاهی فریادمیزد ومی گفت :من هستم ،من اینجاهستم،تماشایم کنید.اماهیچ کس جزپرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به اونگاه می کردند،به اوتوجه نمی کرد.
دانه خسته بودازاین زندگی ،ازاین همه گم بودن وکوچکی خسته بود،یک روزبه خداکردوگفت :نه این رسمش نیست.من به چشم هیچ کس نمی آیم .کاشکی کمی بزرگتر،کمی بزرگترمرامی آفریدی.
خداگفت:اماعزیزکوچکم!توبزرگی ،ازآنچه فکرکنی.حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشدماجرایی است که توازخودت دریغ کرده ای .راستی یادت باشدتاوقتی به چشم بیایی ،دیده نمی شوی .خودت راازچشم هاپنهان کن تادیده شوی.
دانه کوچک معنی حرف های خداراخوب نفهمیدامارفت زیرخاک وخودش راپنهان کردرفت تابه حرفهای خدابیشترفکرکند.
سال هابعددانه کوچک سپیداری بلند وباشکوه بودکه هیچ کس نمیتوانست ندیده اش بگیرد؛سپیداری که به چشم همه می آمد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 08:07 ق.ظ
خیلی خوجل بود بوس بوس
مریم خراسانیممنون گلم ؛مرسی که سرزدی به وبلاکم
میبوسمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :